طلبگی شغل من نیست؛ زندگی من است...عشق من است

قدر نیروهای انقلابی و پُرانگیزه را هم بدانید؛ من به همه‌ی مسئولین سفارش میکنم. امام خامنه‌ای روحنا فداه

طلبگی شغل من نیست؛ زندگی من است...عشق من است

قدر نیروهای انقلابی و پُرانگیزه را هم بدانید؛ من به همه‌ی مسئولین سفارش میکنم. امام خامنه‌ای روحنا فداه

طلبگی شغل من نیست؛ زندگی من است...عشق من است

باید با عزم راسخ در راه صحیح پیشرفت مادی و معنوی کشور حرکت کنیم؛ آن‌وقت همه خواهیم دید که دشمن به‌دنبال ما می‌دود نه ما به‌دنبال دشمن.

حضرت امام خامنه ای ارواحنا فداه

*******

کسی که به‌عنوان دفاع از اهل‌بیت(ع) می‌رود در واقع دارد از جامعه و شهرهای خود دفاع می‌کند؛ این دفاع از ایران است.

آنها داعش را برای شکست جمهوری اسلامی ساختند؛ عراق و شام مقدمه بود تا ایران را زمین‌گیر کنند اما قدرت جمهوری اسلامی آنها را در همان‌جا زمین‌گیر کرد

حضرت امام خامنه ای ارواحنا فداه

*********

این خجلت و شرمندگی نظام از بیکاری جوان، از خجلت خود آن جوان در داخل خانه بیشتر است.
حضرت امام خامنه ای روحی فداه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا فقط برای طلاب نیست؛ مطالبی بسیار هست که برای عموم است.

طلاب ؛ یاران حضرت بقیة الله اعظم ارواحنا فداه

چگونه بهتر طلبگی کنیم برای امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف

نکاتی ارزنده و کاربردی ذیل بحث طلبگی برای یاران حضرت

آخرین نظرات

۷ مطلب با موضوع «مناجات و شعر» ثبت شده است


یادداشتی از جواد محمدزمانی، شاعر و نویسنده:


یکی از دوستان تذکّر دادند به من که از جمله‌ی چیزهایی که ما نداریم -به قول ایشان- ژانر هجو است... پیغمبر به حسّان‌بن‌ثابت گفت که هجوشان کن اینها را؛ او ‌هم بنا کرد هجو کردن. [شما هم] هجو کنید؛ خب رقص شمشیر می‌کند! این جاهلیّت مدرن با جاهلیّت قبیله‌ای کنار هم قرار گرفته‌اند! از این بهتر، منظره از این زیباتر! این را در شعر هجو کنید.(۱۳۹۶/۰۳/۲۰)
بیانات رهبر انقلاب در دیدار شاعران در نیمه‌ی ماه مبارک رمضان امسال، مثل همیشه با نکات تازه و مهمی همراه بود. از آن جمله اشاره به قالب کارآمد هجو در شعر معاصر بود. هجو سران کفر و شرک و ظلم و تابعان و همراهان آن‌ها، به واقع اعلام برائت از زشتی‌ها و پلشتی‌ها و حمله‌ی فرهنگی و ادبی به معاندان اندیشه‌های ناب اسلامی است. ایشان در آن دیدار حتی به برخی مصادیق هجو اشاره فرمودند و هجو آل‌سعود در کنار سران استکباری جهان و رقص شمشیر جاهلی مدرن را پیشنهاد کردند.

هجو، گونه‌ای از تمسخر است که برای سرزنش کردن، عیب برشمردن، پرخاش کردن و تنبیه فرد یا گروهی به کار می‌رود. تفاوت اصلی آن با طنز این است که در طنز، شوخ‌طبعی اصالت دارد اما هجو لزوماً با شوخ‌طبعی و ایجاد خنده همراه نیست و گاه با پرخاش و فریاد همراه است.

در ادبیات عرب، و نیز ادبیات فارسی از دیرباز اشعاری با عنوان هجویه یا هجونامه وجود داشت. در بیان شاعران عرب شاعرانی چون اخطل، فرزدق، جریر و متنبی به هجوگویی شهرت دارند. در شعر فارسی نیز شاعرانی چون خاقانی و رشیدالدین وطواط به آن اشتهار یافته‌اند. «مهاجات» به هجویه‌های شاعران برای یکدیگر گفته می‌شود.

شاعران مشرک در صدر اسلام، تلاش وافری برای هجو پیامبر و یاران او به کار گرفتند. در این میان، پیامبر اکرمصلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم به برخی از شاعران مسلمان دستور داد که مشرکان را هجو کنند و با زبان و بیان خود از حقایق  دینی و اصول اسلامی دفاع کنند. از آن جمله نقل شده است که پس از هجو شاعران مشرک و کافر، پیامبرصلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم فرمودند: «چه شده کسانی که رسول خدا را با شمشیرهای خود یاری کردند، با زبان خود او را یاری  نمی‌کنند؟» حسّان بن ثابت و ابن رواحه اظهار داشتند: «ای پیامبر خدا، چنانچه فرمان دهی، این کار را خواهیم کرد.» پیامبر فرمودند: «اُهجوهُم و روحُ القُدُس مَعَکُم؛ مشرکان را هجو کنید که (در این‌صورت) روح‌القدس (جبرئیل) با شماست.» (تفسیر منهج الصادقین، ج ۶، ص ۴۹۵)
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/36788/C/13960320_8436788.jpg
گزارش تصویریدیدار جمعی از شاعران و اهالی فرهنگ و ادب
آن‌چه پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم بر آن تأکید می‌فرمود، تبدیل ساختن شعر هجو به شعری ارزشی و در خدمت  اسلام و مباحث بنیادین قرار گرفتن آن بود. تا پیش از آن، شعر هجو اغلب در مباحثی چون استهزای دیگران و سرگرمی‌های نامشروع عرب به کار می‌رفت اما پیامبر می‌خواست قالب هجو را به قالبی کارآمد برای حفظ ارزش‌های دینی و مبارزه‌ی فراگیر با کفر و شرک و نفاق تبدیل کند؛ و چنین شد که هجو مشرکان و اندیشه‌های آنان، در رأس شعر شاعران اسلامی قرار گرفت و در دوره‌های بعد شاعرانی چون کمیت بن زید، کثیر عزّه، سید حمیری و دعبل خزاعی در اشعار خود، به هجو بنی‌امیه و بنی‌عباس و دشمنان اهل بیت علیهم‌السلام پرداختند و برائت خود را اعلام کردند.

تأکید رهبر انقلاب بر قالب هجو علل مختلفی می‌تواند داشته باشد. از جمله‌ی آن‌ها پوشاندن خلأهای شعر معاصر است. شعر معاصر ما به دلیل غلبه‌ی عاطفه در زبان، کمتر به سراغ مضامین بلیغ و صریح می‌رود و بیشتر به وصف پدیده‌ها و سرشار ساختن زبان از عاطفه و احساس گرایش دارد. در مقابل، هجو، همواره با بیان یورش‌بر، صریح، طغیان‌گر و گزنده همراه است و می‌تواند شعر و زبان معاصر را در جنبه‌های اجتماعی، سیاسی و بیان معضلات فرهنگی و نقد عملکرد دشمنان و مخالفان یاری کند. این همه به شرط آن است که چارچوب‌ها، اصالت‌ها و رعایت نزاکت و پرهیز از پرده‌دری غیر مشروع رعایت شود و مرزهای شرع و شعر معین گردد.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۵۳

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در چگونگی طی‌کردنِ راه سخت عشق

 

====================

الا     یا   ایُّها   الساقی   اَدِر    کَاساً   و   ناوِلْها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

 

   شعر با گردش ساقی و گردش «میّ» شروع می‌شود که به عنوان «باء» بسم الله است.

مخاطبِ حافظ ساقی است و سخن را با او آغاز می‌کند زیرا اوست که «میّ» می‌دهد و مست می‌کند ولی نه «میّ انگوری» که نتواند مشکلات عالم را حل کند بلکه میّ‌ای که ساقی همچنان ادامه دهد و آن را بگرداند تا منقطع نشود، مثل حرکت دوری که بر عکس حرکت افقی و مستقیم که پایان‌ناپذیر است. حافظ طالب میّ است که تمام شدنی نباشد علت آن که آن میّ باید مستدام باشد آن است که بقای عشق به بقای آن سرمستی است در حالی که در ابتدا عشق، خود را آسان می‌نمایاند. فرمود: ابتدا عشق خود را آسان نمود. ولی حقیقتاً آسان نیست تا بدون ادامه‌ی میّ‌دادن امکان ادامه‌اش باشد.

حقیقتاً راه عشق، راه سختی است و هجران‌ها و صبرها می‌طلبد و ملامت‌کشیدن‌ها دارد. حضرت امام خمینی«رضوان‌اللّه‌تعالی‌علیه» در این رابطه می‌فرمایند:

«کی توانی خواند در محراب ابرویش نماز             قرن‌ها باید در این اندیشه سرگردان شوی» 

 

====================

 

به‌بوی نافه‌ای کاخرصبا زان طره‌  بگشاید

زتاب‌جعد مشکینش‌چه‌خون‌افتاد در دل‌ها

 

با وزیدن صبا، بوی نافه در فضا می‌پراکند، بوی نافه‌ای که با عطر افشانی خود و از تاب زلف مشکین‌اش، عالمی به‌هم می‌ریزد. با جعدِ زلف و با زلف پیچ در پیچ‌‌اش که همان تجلیات گوناگون حق‌تعالی است در عالَم کثرات -که محل تقابل و تضاد و جنگ و صلح است- چه خون‌هایی که در دل‌ها افتاد و مشکل عشق هم از همین جا است که باید از این کثرات به سوی وحدتِ جاری در عالم نظر کرد و تا انسان خون دل نخورد آن وحدت ظهور نمی‌کند.

 

====================

 

به میّ سجاده رنگین‌کن، گرت پیرمُغان گوید

که سالک بی‌خبر نَبْوَد، ز راه و رسم منزل‌ها

 

حافظ راهِ عبور از کثرت به سوی وحدت را نشان می‌دهد که آن پیروی از فرهنگ سالکِ راه‌رفته است که تنها چنین افرادی که خودشان راه ولایت را طیّ کرده‌اند، شایسته‌ی پیروی هستند و این غیر از آن است که در فضای علمی قرار گیریم و از خضر بپرسیم چرا چنین کرد و چرا چنین نکرد. ساحتِ عبور از کثرت به وحدت، تلاشی است که با هماهنگی با نگاه سالکِ ره‌رفته‌ ظهور می‌کند.   

 

====================

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

  جرس  فریاد  می‌دارد   که   بربندید   محمل‌ها

 

  حتی اگر من در منزل جانان از مشکلات عشق رها شده باشم، باز ایمن نیستم. زیرا راه به انتها نرسیده و هر لحظه سُروشی در گوش ندا سر می‌دهد که حرکت کنید و راه‌های طیّ نشده سلوک را با عبادات نیمه شبان ادامه دهید.

 

====================

 

 شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل 

کجا  دانند  حال  ما   سبکباران   ساحل‌ها؟

 

در راستای مشکلات عشق، اقیانوسی را رو در روی خود داری که در دل تاریکی شب با موج‌های خود تو را در برگرفته و گرداب‌هایش تو را در چنگال خود دارد و این چیزی نیست که هر کس که در وادی عشق قدم ننهاده است بتواند دریابد و معارفی آنچنان را که عشق بر او هدیه می‌کند را تصور کند و بدان راه یابد.

 

====================

 

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی مانَد آن رازی کز او سازند محفل‌ها

 

وقتی سالک به دنبال کارهای خود می‌رود و بخواهد درد فراق خود را درمان کند و کامِ جانِ شعله‌ور خود را جواب دهد، کارش به بد نامی می‌کشد و عقل اهل دنیا و ظاهربینان او را تحمل نمی‌کنند و لذا سالک با یک نوع بدنامی در این مسیر روبه‌رو می‌شود و این چیزی نیست که کسی بخواهد در این مسیر باشد و از آن فرار کند بلکه از آن محفل‌ها سازند و بدنامی سالک را نُقل محفل خود می‌کنند و باید تحمل کرد زیرا این نوع بدنامی بالاتر از خوش‌نامیِ بین اهل دنیا است - حتی اگر بگویند مگر علیu نماز هم می‌خواند؟ - با این‌همه آن شخصیت آسمانی عالم‌گیر شد و راز شخصیت او نقل مجالس و محافل اهل معنا گشت.

 

====================

  حضوری‌گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

   مَتَی  مَا  تَلْقَ  مَن  تَهوی  دَعِ الدنیا  و   اَهْمِل‌ها

 

با توجه به آنچه گفتیم اگر به واقع حضور می‌خواهی از معشوق ازلی غایب مشو زیرا او در تو هست و توجه به غیر او را از تو می‌پوشاند و غایب می‌کند. حال هر وقت آن محبوب جان را ملاقات کردی، دنیا را رها کن  و آن را واگذار، وگرنه نه آن حضور می‌آید و نه می‌ماند و این است نقشه‌ی راه جهت طی‌کردن راه سخت عشق. بدین معنا که از ایدآل نباید چشم برداشت ولی باید دید چگونه می‌توان به آن رسید. نباید کارهای دشوار را سهل بپنداریم.     

  

والسلام

منبع

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۳

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

با توجه به این‌که روح غزلیات حافظ نوعی از معنویت خاصِ اسلامی‌ایرانی را متذکر می‌شود؛ لازم می‌آید که برای عبور از تاریخِ منجمدِ مادی، حافظ به جامعه و تاریخ ما برگردد و عشق که نهایی‌ترین مقصد دین‌داری است و حافظ، قهرمان و سردمدارانِ چنین سلوکی است؛ در جامعه‌ی ما مدّ نظر دینداران قرار گیرد. از این جهت سعی بر آن است که در حدّ ممکن هر هفته متذکر غزلی از غزلیات ِ حافظ گردیم.[1]

استاد شفیعی کدکنی معتقد است خداوند برای ما ایرانی‌ها نعمتی بزرگ‌تر از حافظ قرار نداده است.[2]

باده از نظر حافظ آن حال و حالتی است که انسان را از وسوسه عقل آزاد می‌کند لذا می‌گوید:

روی خاکیّ  و  نَمِ  چشم   مرا  خوار  مدار

چرخ فیروزه طربخانه از این کَهْگِل ساخت

حافظ از این که همواره امکان تعالی در هر تاریخ و در هر شرایطی هست و باید در هر حال آن راه را شناخت می‌گوید:

از کران تا به کران لشگر ظلم است ولی

از  ازل  تا  به  ابد فرصت درویشان است

حافظ متذکر می‌شود که اگر در مسیر رجوع به حق قرار گرفتی دیگر نباید نگران ضعف‌ها و سستی‌های جزئی شوی. زیرا به گفته‌ی او:

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

در راستای آن‌که خود را نباید در معرض حسودان قرار دهیم می‌فرماید:

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در آن درج است

کلاهی دلکش است،   اما به ترک  سر  نمی‌ارزد

 و در نظر به زندگیِ حقیقی که مطابق ذات نیازمند به حق ظهور می‌کند می‌گوید:

گنج زر گر نبود ، گنج  قناعت باقی است

آن‌که آن داد به شاهان، به گدایان این داد

سخن حافظ بدون خودشناسی و خداشناسی لازم برای مخاطب آشکار نمی‌شود و بنا نیست گوهر او را هرکس درک کند. خود او می‌گوید:

دوستان عیب من بی دل حیران نکنید

گوهری دارم و صاحب‌نظری می‌جویم

و مولوی نیز که از ابعاد تو در توی انسان آگاه است و می‌داند انسان دارای «من»‌های فراوانی است، چه مَن‌های گذشته‌ی او و چه مَن‌های آینده‌ی او که به صورت آمال در او وجود دارند. در این رابطه می‌گوید:

زین دو هزاران مَن و ما، ای عجبا من چه منم؟

عربده  را  گوش  بده ،  دست  مزن  بر  دهنم

حافظ تا آن‌جا از حضور در عالم معنای خود گزارش می‌دهد که در محضر تجلی صفات الهی قرار گرفته و برای او فناء از خویشتن محقق شده. لذا می‌گوید:

بی‌خود از شعشه‌ی پرتو ذاتم کردند

باده  از  جام   تجلیِ   صفاتم   دادند

بعدازاین روی من وآینه‌ی وصف جمال

که در آن‌جا  خبر  از جلوه‌ی ذاتم دادند

 

ماده‌ی خام شعر حافظ آگاهی است. هنر حافظ در این است که عمیق‌ترین و رندانه‌ترین و سهمگین‌ترین مطالب را در زیباترین الفاظ و ساده‌ترین کلمات می‌ریزد و مانند کوه استوارش می‌کند، این هنر بی‌نظیر حافظ است.[3]

غزل حافظ به گونه‌ای است که عارف‌ترین انسان‌ها و فیلسوف‌ترین انسان‌ها با خواندن آن‌ها، گمشده خود پیدا می‌کنند.[4]

 

 


[1] - عنایت داشته‌باشید که ترتیب غزل‌ها دردیوان حافظ بر اساس تصحیح آقایان محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی است.

[2] - حافظ معنوی، کریم فیضی، ص 54

 

[3] - دکتر دنیایی – حافظ معنوی، ص 151 ‌

[4] - همان، ص 162

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۴

خدایا مدتی است که دورم از تو و حالم خوب نیست .

      تنم یخ زده، روحم سرگردان است، دلم سنگینی می‌کند...

خنکای نسیمی را می‌خواهم که عطرش شکوفه‌های بهار نارنج را به مشامم برساند ...

       گویی مرده و منتظر دم مسیحایی هستم که روحم را نوازش دهد و باز جان بگیرم و پربزنم در هوای مطبوع نزدیکی؛‌

                     هم مبدأ، و هم مقصد و دایره‌ی زندگی را طی می کنیم؛

                           شاید حکمت اینکه زمین گرد است این باشد...

اما من روزگاریست حس می‌کنم دایره‌ی زندگیم پاره شده و در هوایی نا‌مطبوع و فضایی تاریک زندگی را دست و پا می‌زنم...

     شاید هنوز فراموش کرده‌ام که مرا در آغوش گرفته‌ای؛   مرا سخت‌تر در آغوش بگیر ....دلم لک زده برای گریه‌های از سرشوق...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۶:۵۳

از بس که وقت را به بطالت گماشتم
بذری برای توشه ی عقبا نکاشتم


لذت نبردم از لحظات جدایی ام

ای کاش لحظه ای به دعا می گذاشتم


با سوز و آه زمزمه بیگانه ام هنوز

سویت هنوز دست طلب بر نداشتم


نیت نکرده،چون سر این سفره آمدم
اشکی برای دامن توبه نداشتم

آرامشم ،بدون تو امری خیالی است
یک عمر آستان ترا وا گذاشتم

با اینکه فرصت ثمر معرفت رسید
انباشتم،هر آنچه که در کوله داشتم

هر بار،عزم قافله بار سفر گرفت
خود را میان خیل گناهان گذاشتم

غفلت تمام فرصت من را از دل گرفت
گامی برای ترک گنه بر نداشتم

اینک به عشق عفو کریمانه آمدم
شرمنده ام،ببخش،که تاخیر داشتم

ای دل هنوز باب شهادت گشودنی است
این را به روی صحفه ی قلبم نگاشتم

هرگاه نا امید شدم از بهای خویش
غیر از حسین هیچ بهانه نداشتم

محمود ژولیده
ـــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

     شعبان گذشت و همچنان نشسته ایم.

         مناجات شعبانیه را در این چند روز باقی مانده از دست ندهید.

              تنها مناجاتی است که همه ی حضرات معصومین علیهم السلام خواندند.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۵ ، ۰۹:۵۷

 علامه حسن زاده آملی حفظه الله :

           الهی همنشین از همنشین رنگ می گیرد خوشا آنکه با تو همنشین است.


          الهى‏ دل چگونه کالایى است که شکسته آن را خریدارى و فرموده ‏اى پیش دل ‏شکسته ‏ام.



         الهى‏! 

           دیده را بتماشاى جمال خیره کرده ای

           دل را بدیدار ذو الجمال خیره گردان.

                     مناجات علامه حسن زاده حفظه الله        


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۵ ، ۰۹:۳۶

فلا تنهر

خـــــدا فرمـــوده سائــل را فلا تنهر فلا تنهر
غریــبــانـــه گـــدایى آمــــده بـــر در فلا تنهر


سیه رویى به کــــوى تو به روى خاک افتاده
نمیگویم بَرَم بنشیـــن بیــــــا بگـــذر فلا تنهر


اگــــــر طـــردم کنى از آستانت میروم امــا
مـــرا مولا تو از کــــوى خودت دیگر فلا تنهر


نگاهى کن اگر چه با همان قهر و خم ابرو
کــه مـن هـرگـــز نمیگویم فلاتقهر، فلا تنهر


هـــــر آنکـــه دلربـا گـردد نراند بیدل خود را
مــرا که در همـه عالــم تویى دلبر فلا تنهر


استاد پناهیان / سال 67

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۳ ، ۰۷:۱۹